تبليغاتX
خطابه ی تدفین

خطابه ی تدفین

و وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه عدالت بر آن کشیده اند

 

ای مرگ از لبان خاموشت یک بوسه ’ جاودانه می خواهم ...

  

صبورانه میزیم!و عاجزانه مرگ را میطلبم                                                     

تلاش میکنم برای در اغوش گرفتن مرگ برای رسیدن به جهنم!

اما این مبارزه با خدا نیست

                                 مبارزه با خود نیست

                                                           اما کیست؟

چه کسی است که بتواند واقعیت انرا بفهمد؟

                                  کیست که مرا در اغوش بگیرد و محبتی را که التماسش میکنم را به من بدهد؟

انسانهای خاکی نگاه میکنند  سرد نگاه میکنندو میگویند او ضعیف بود!!!

           اما هرگز از بیرون نمیتوان درون انسانها را دید.هرگز نمیتوان روح را لمس کرد

عاجزانه سخنانم را میگویم و عاجزانه التماس روحم را به زبان جسم خاکیم میاورم تا کسی بفهمد اما...............

میگویند او ضعیف بود توانایی مبارزه نداشت  صبر نداشت..............

بی انکه بدانند روح وی خسته بود. و ملتمسانه خواهان نابودی جسم خاکی بی ارزشش بود...........

هیچکس نمیتواند.......... نمیخواهد.......... درکی ندارد........

                                       روح متلاشی شده ی من!..........

  

 

+نوشته شده در ساعت23:59توسط نگار | |

 

 

از خواب بيدار می شوم کابوسی

  به نام 

   زندگی ديده ام !

 

 

تصّور کن ...

خطوط سرخی که زندگی روی روحت کشيده است.

مردمی که بدنبال دايره ها هستند.

احساسی که مربّعی شکل است.

آوازی که روح تو را هرگز آرام نکرده است.

همهمه ای که عمری است از آن فرار ميکنی.

کودکانی  ريش دار که نجابتت را بازرسی ميکنند.

مذهبی که ...

و دينی که ...

 و خدایی که شکنجه و عذاب می دهد!

قبله ای که تکه ای سنگ است و خاک و گل.

نمازش بوی اسکناسهای کهنه می دهد.

و پيروانش تو را نجس می خوانند و التهاب بدنت را نجاست.

زمزمه های مداوم

و هرگز درکی از اين زمزمه های پوچ نداشته اند.

... ...

دوران کودکی ات بال کبوتران سفيد و زخمی است.

و جوانی ات .. به تيرگی پرهای زاغ !

جمع دوستانه ای که در آن صحبتی از دوستی نيست.

آشنايانی که بيگانه اند.

ظلمتی که تنها تو احساسش ميکنی.

دنیایی تیره وتار

تلاطم وحشت در چشمان بی گناهت

و پرستوهای مهاجری که يک به يک سقوط می کنند.

و رويايی که روی ماسه های دريا نوشتی.

و موجی که به ساحل آمد .. بدنت را به صخره ها کوبيد

و رويای تو محو شد. درست در مقابل چشمانت!

 اهووووووووووم بگویید :

                          زندگی زیباست...

 

 

 

زندگـی مگـر چيزی به جـز تکرار واژه

ها ٬

گذر زمان و سقوط افکار


و ثبات ناپايداريهاست ؟ مگر چيـزی به

جـز

 تکرار تنهايیست؟؟؟

 

 

+نوشته شده در ساعت10:40توسط نگار | |

  

 

کسی خشکیده خون من رو دستاش که حتی یک نفس از من جدا نیست

 

 

 

 

همه مي پرسند : چرا شكسته دلت ؟

 

 مثل آنكه تنهايي ؟ ...

 

چقدر هم تنها!

 

 پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ...

 

 و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد ....

 

 حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟

 

 مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌!

 

 من از قله نمي آيم ...             دره هم جاي من نيست ...

 

 من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند...

 

 جاده ترك برداشته است از استواري من ...

 

 من كوله بار خويش را بسته ام !...

 

 

                                               

 

 

 

+نوشته شده در ساعت20:35توسط نگار | |

 

خداوند خورشیدی ست که پشت چشمان تو طلوع می کند . . .

 

 

  

 

کاش ميدانستی


بعد از ان دعوت زيبا به ملاقات خودت


من چه حالی بودم


خبر دعوت ديدار ،چو از راه رسيد


پلک دل، باز پريد


من سراسيمه، به دل بانگ زدم


آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز


جامه تنگ در آر


و سراپا به سپيدی تو در آ


و به چشمم گفتم:


باورت ميشود ای چشم به ره مانده خيس


که پس از اين همه مدت،


ز تو دعوت شده است؟


چشم خنديد و به اشک گفت برو


بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه


با تو ام کاری نيست


و به دستان رهايم گفتم :


کف بر هم بزنيد


هر چه غم بود گذشت ، ديگر انديشه لرزش به خودت راه مده


وقت آن است که ان دست محبت


ز تو يادی بکند


خاطرم را گفتم:زودتر راه بيفت


هر چه باشد،بلد راه تويی


ما که يک عمر بدين خانه نشستيم و تو تنها رفتی


بغض در راه گلو گفت:


مرحمت کم نشود


گويا با من بنشسته ، دگر کاری نيست


جای ماندن چو دگر نيست ، از اينجا بروم


پنجه از مو به در آورده به آن شانه زدم


و به لب هاگفتم:خنده ات را بردار، دست در دست تبسم بگزار


و نبينم که ديگر، که تو ورچيده و خاموش به کنجی باشی!!


سينه فرياد کشيد:


من نشان خواهم داد قاب نامش را در طاقچه ام


و هوای خوش يادش را ، در حافظه ام


مژده دادم به نگاهم،گفتم:


نذر ديدار قبول افتادست و مبارک باشد ، وصل پاک تو با برق نگاه محبوب


و تپش های دلم را گفتم:


اندکی آهسته


آ برويم نبری


پايکوبی ز چه بر پا کردی؟


پای بر سينه چنان طبل ،نکوب


نفسم را گفتم:جان من تو دگر بند نيا


اشک شوقی آمد


تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:


همچو دستمال حرير،


بنشان برق نگاه


پای در راه شدم


دل به مغزم ميگفت: من نگفتم به تو آخر، که سحر خواهد شد؟


هی تو انديشيدی، که چه بايد بکنی


من به تو ميگفتم:او مرا خواهد خواند، و مرا خواهد ديد


سر به آرامی گفت:


خوب چه ميدانستم


من گمان ميکردم ديدنش ممکن نيست


و نميدانستم بين تو با او حرف صد پيوند است


من گمان ميکردم...


سينه فرياد کشيد ،


خوب فراموش کنيد


هر چه بوده است گذشت


حرف از غصه و من گفتم و انديشه بس است


به ملاقات بينديش و نشاط


آفرين پای عزيز قدمت را قربان


تندتر راه برو ، طاقتم طاق شده است


چشم برقی ميزد


اشک بر گونه نوازش ميکرد


لب به لبخند ، تبسم ميکرد


مرغ قلبم با شوق ، سر به ديوار قفس ميکوبيد


تاب ماندن به قفس هيچ نداشت


دست بر هم ميخورد


نفس از شوق، سر سينه، تعارف ميکرد


سينه بر طبل خودش ميکوبيد


عقل شرمنده به آرامی گفت :راه را گم نکنيم!!


خاطرم خنده به لب گفت ، نترس


نگران هيچ مباش،سفر منزل دوست ، کار هر روز من است


چشم بر هم بگذار ، دل تو را خواهد برد


سر به پا گفت:کمی آهسته ،بگذاريد که من هم برسم


دل به سر گفت: شتاب


تو هنوزم عقبی؟؟


فکر فرياد کشيد:دست خالی که بد است ،کاشکی...


سينه خنديد و بگفت: دست خالی ز چه روی


اين همه هديه،کجا چيزی نيست!!


چشم را ،گريه شوق


قلب را عشق بزرگ


سينه ، يک سينه سخن


روح را، شوق وصال


خاطر .اکنده ياد


کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد


شوق ديدار نباتی آورد


کام جانم شيرين


پای تا سر همه انديشه وصل


...


وه چه رويای قشنگی ديدم


خواب ، ای موهبت خالق پاک


خواب را دريابم


که در آن ميتوان با تو نشست


ميتوان با تو سخن گفت و شنيد


خواب دنيای توانايی هاست


خواب،سهم من از تو و ديدار شماست


خواب دنيای فراموشی هاست


خواب را دريابم


که تو در خواب مرا خواهی خواند


که تو در خواب مرا خواهی خواست


و تو در خواب به من خواهی گفت :


تو به ديدار من آ


آه


کاش ميدانستی


بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات خودت


من چه حالی دارم


پلک دل باز پريد


خواب را دريابم


من به ميهمانی ديدار تو می انديشم

 

 

           

         یا حق

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ساعت11:13توسط نگار | |

 

 

هو الحق . . .

 

  

روزها فکر من اين است و همه شب سخنم  

              

                                             که چرا غافل از احوال دل خويشتنم؟

 

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟

                           

                                            به کجا مي روم آخر ننمايي وطنم ؟

 

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا 

             

                                            يا چه بوده است مراد وي از اين ساختنم

 

جان که از عالم علوی ست یقین می دانم

                   

                                           رخت خود باز بر آنم که همان جا فگنم

 

مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک  

                          

                                          چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم

 

اي خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

              

                                          به هواي سر کويش پر و بالي بزنم

 

نه به خود آمدم اين جا که به خود باز روم

                 

                                          آن که آورد مرا باز برد در وطنم

 

 

+نوشته شده در ساعت10:31توسط نگار | |