|
ای مرگ از لبان خاموشت یک بوسه ’ جاودانه می خواهم ... صبورانه میزیم!و عاجزانه مرگ را میطلبم تلاش میکنم برای در اغوش گرفتن مرگ برای رسیدن به جهنم! اما این مبارزه با خدا نیست مبارزه با خود نیست اما کیست؟ چه کسی است که بتواند واقعیت انرا بفهمد؟ کیست که مرا در اغوش بگیرد و محبتی را که التماسش میکنم را به من بدهد؟ انسانهای خاکی نگاه میکنند سرد نگاه میکنندو میگویند او ضعیف بود!!! اما هرگز از بیرون نمیتوان درون انسانها را دید.هرگز نمیتوان روح را لمس کرد عاجزانه سخنانم را میگویم و عاجزانه التماس روحم را به زبان جسم خاکیم میاورم تا کسی بفهمد اما............... میگویند او ضعیف بود توانایی مبارزه نداشت صبر نداشت.............. بی انکه بدانند روح وی خسته بود. و ملتمسانه خواهان نابودی جسم خاکی بی ارزشش بود........... هیچکس نمیتواند.......... نمیخواهد.......... درکی ندارد........ روح متلاشی شده ی من!..........
از خواب بيدار می شوم کابوسی به نام زندگی ديده ام ! تصّور کن ... خطوط سرخی که زندگی روی روحت کشيده است. مردمی که بدنبال دايره ها هستند. احساسی که مربّعی شکل است. آوازی که روح تو را هرگز آرام نکرده است. همهمه ای که عمری است از آن فرار ميکنی. کودکانی ريش دار که نجابتت را بازرسی ميکنند. مذهبی که ... و دينی که ... و خدایی که شکنجه و عذاب می دهد! قبله ای که تکه ای سنگ است و خاک و گل. نمازش بوی اسکناسهای کهنه می دهد. و پيروانش تو را نجس می خوانند و التهاب بدنت را نجاست. زمزمه های مداوم و هرگز درکی از اين زمزمه های پوچ نداشته اند. ... ... دوران کودکی ات بال کبوتران سفيد و زخمی است. و جوانی ات .. به تيرگی پرهای زاغ ! جمع دوستانه ای که در آن صحبتی از دوستی نيست. آشنايانی که بيگانه اند. ظلمتی که تنها تو احساسش ميکنی. دنیایی تیره وتار تلاطم وحشت در چشمان بی گناهت و پرستوهای مهاجری که يک به يک سقوط می کنند. و رويايی که روی ماسه های دريا نوشتی. و موجی که به ساحل آمد .. بدنت را به صخره ها کوبيد و رويای تو محو شد. درست در مقابل چشمانت! اهووووووووووم بگویید : زندگی زیباست... زندگـی مگـر چيزی به جـز تکرار واژه ها ٬ گذر زمان و سقوط افکار جـز تکرار تنهايیست؟؟؟
کسی خشکیده خون من رو دستاش که حتی یک نفس از من جدا نیست همه مي پرسند : چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها! پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام !...
خداوند خورشیدی ست که پشت چشمان تو طلوع می کند . . . کاش ميدانستی یا حق
هو الحق . . .
روزها فکر من اين است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خويشتنم؟ از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا مي روم آخر ننمايي وطنم ؟ مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا يا چه بوده است مراد وي از اين ساختنم جان که از عالم علوی ست یقین می دانم رخت خود باز بر آنم که همان جا فگنم مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم اي خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هواي سر کويش پر و بالي بزنم نه به خود آمدم اين جا که به خود باز روم آن که آورد مرا باز برد در وطنم
|
درباره من![]()
دختری با نقاب کرکس و درونش لبریز از شهوت , شهوت مرگ ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالب8/23/2007 - 9/22/20077/23/2007 - 8/22/2007 6/22/2007 - 7/22/2007 پیوندها
برکه تنهایی (کلبه تنهایی سابق) |